ادامه مطلب
بعد از یه غیبت نسبتا طولانی دوباره خدمت رسیدم. از همه دوستانی که تو این مدت واسم پیام گذاشتن و نگران من بودن سپاسگزارم

هرگز به مرگ چلچله عادت نمي کنم
با دشمنان سهره رفاقت نمي کنم
بالا نمي روم مگر از نردبان عشق
فواره را شکسته تلاوت نمي کنم
توخالي ام ولي دلم از جنس شبنم است
گل را به گاه حادثه غارت نمي کنم
صدها هزار سجده به گل مي کنم ولي
يک شاخه را وسيله حاجت نمي کنم
دل را بخوان ، بخوان به فراسوي آن ديار
کي گفته ام که تو را اجابت نمي کنم
باران گرفت مي روم اينک وضو کنم
غير از به آب ديده طهارت نمي کنم
ناهيد سلطاني

از شب بی انتها با تو نمی ترسم
از غروب لحظه ها با تو نمی ترسم
از هجوم سایه های شوم تنهایی
در سکوت کوچه ها با تو نمی ترسم
با تو از رگبار دلتنگی
با تو از پاییز بی برگی
از سیاهی ها نمی ترسم
از جدایی ها نمی ترسم
با تو از غم ها هراسی نیست
از شب و سرما هراسی نیست
از سیاهی ها نمی ترسم
از جدایی ها نمی ترسم
تکیه گاه من،
تو با من باش
با توام ایمن
تو با من باش
تو بامن باش
من شکوه عاشقی را با تو فهمیدم
لحظه های زندگی را با تو فهمیدم
در حریم با تو بودن از تو روییدم
من بهار تازگی را با تو فهمیدم
با تو فهمیدم
با تو از رگبار دلتنگی
با تو از پاییز بی برگی
از سیاهی ها نمی ترسم
از جدایی ها نمی ترسم
با تو از غم ها هراسی نیست
از شب و سرما هراسی نیست
از سیاهی ها نمی ترسم
از جدایی ها نمی ترسم
تکیه گاه من،
تو با من باش
با توام ایمن
تو با من باش
تو بامن باش
تو بامن باش
راز قلب هر شقایق را تو می دانی
حرف های قلب عاشق را تو می دانی
تو مرا معنای تازه، داداه ای با عشق
پرسه های این دقایق را تو می دانی
تکیه گاه من،
تو با من باش
با توام ایمن
تو با من باش
تو بامن باش
تو بامن باش
نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هایی که ،دزدانه، از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را
به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!
دو آوای تنها سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی،
به سوی هم از دورها پرگشودیم.
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد ، با هم شکفتیم
چه شب ها، چه شب ها که همراه حافظ
درآن کهکشان های رنگین
درآن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن
یاس ونسرین،
زبسیار شوق وشادی نخفتیم
تو با آن صفای خدایی
تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی.
من آن مرغ شیدا
ازآن باغ بالنده در عطر و رویا
برآن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی
چه مغرور بودم
چه مغرور بودم....!
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من وتو به سوی افق های نا آشنا پرکشیدیم
من وتو، ندانسته ، دانسته
رفتیم و رفتیم و رفتیم
چنان شاد ، خوش ، گرم و پویا
که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم!
دریغا دریغا ندیدیم
که دستی در این آسمان ها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست!
دریغا، درآن قصه و غزلها نخواندیم
که آب و گل عشق ، با غم سرشته است!
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست، من کور بودم...!
ازآن روزها – آه- عمری گذشته است
من و تو دگر گونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته است!
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شب های غمگین ، که دیگر
ندانم کجایم ندانم کجایی
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم
سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم:
نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
فریدون مشیری

آخرهاي فصل پاييز
یه درخت پيروتنها
تنها برگي روي شاخش
مونده بود ميون برگها
يه شبي درخت به برگ گفت
کاش بموني درکنارم
آخه من ميون برگها
فقط تنهاتورودارم
وقتي برگ درخت رو ميديد
داره ازغصه ميميره
با خدا رازونيازکرد
اون روازدرخت نگيره
بادلي خردوشکسته.
گفت نذارازاون جداشم
اي خداکاري بکن که
تا بهارهمين جاباشم
برگ توخلوت شبونه
ازدلش با خدامي گفت
غافل ازاينکه يه گوشه
بادهمه حرفاشو مي شنفت
باداومد باخنده اي گفت:
آخه اين حرفهاکدومه
با هجوم من روشاخه
عمرهردوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين
با يه قدرتي فراوان
سيلي زدبه برگ وشاخه
تا بگيره ازدرخت جون
ولي برگ مثل يه کوهي
به درخت چسبيد وچسبيد
تاکه باد رفت پيش بارون.
بارون هم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعدوبرقم
مي سوزونمش تاريشه
تا که آثاري نمونه
ديگه ازدرخت وبيشه
ولي بارونم مثل باد
توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که بارون
آرزو مي کرد که ميمرد
برگ نيفتاد
آخه اين کارخدا بود
هرکي زندگيش رو باخته
دلش از خدا جدا بود

کنارم نشستي و اين خواب نيست
دگر اين دل خسته بي تاب نيست
دگر دستهايم نمي لرزد آي !
دگر چشم هايم پرازآب نيست
تو اينجا نشستي کنار تني
که ديگر نگاهش به يک قاب نيست
شب است و دلم شاد از بودنت
که روي تو کمتر زمهتاب نيست
به هرحال خوش آمدي نازنين
کنارم نشستي و اين خواب نيست
عمري گذشت ودر پس ديوار مانده ايم
در انحناي کوچه تکرار مانده ايم
يک عده پا زدند به خود در حضور عشق
ما هم فقط به نام هوادار مانده ايم
عمري به جاي اينکه شود شعر چاره ساز
در زرق و برق واژه و گفتار مانده ايم
با اينکه آسمان خدا را نبسته اند
در بند اين زمين عفن زار مانده ايم
برگرد نور ديده زهرا (س)و خود ببين
ما همچنان به عشق وفادارا مانده ايم
خديجه رحيمي( پاييز)
قریب 2 ماه پس از مراجعت حافظ به شیراز ، به دعوت فرمانروای هندوستان راهی این دیار می شود وتا جزیره هرمز نیز می رود . اما همین که کشتی کمی از ساحل دور می شود طوفانی شدید بر می خیزد و دریا متلاطم می گردد . حافظ بر جان خود بیمناک می شود و به بهانه اینکه باید در جزیره با دوستان خود وداع کند ، باز گشته و دیگر به سفر ادامه نمی دهد ، این غزل شاید در آن مناسبت سروده شده باشد :
دمی با غم به سر بردن ، جهان یکسر نمی ارزد به می بفروش دلق ما کزین خوشتر نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

رویش عشق در دل حافظ
گویند در یک غروب لطیف بهاری ، در کوچه باغ های عطر آگین شیراز ، دل نرم ونازک حافظ ، پاگیر نگاه ناز و نجیب سیه چشمی می شود و هستی اش گُر می گیرد . اما بنا به دلایلی از جمله فقر ، هرگز نتوانست عشق خویش را حتی با ذکر چند جمله به نیمه گمشده اش – که او را "شاخ نبات" می نامید- ابراز کند . بناچار ، ترک یار و دیار کرده و به کوههای اطراف شیراز پناه برد .
بدین سان ، حافظ چهل شب در بقعه بابا کوهی - که در شمال شیراز قرار دارد- به عبادت پرداخت ، بدان امید که شاهد وصال را در آغوش گیرد. در شب چهلم او را مکاشفه ای دست داد و توفیق زیارت امیرالمومنین ، علی (ع) را پیدا کرد . امام علی ، غذای ربانی به او خورانید و به وی فرمود : از این پس موهبت شعر و کلید علم لدنی نصیب تو خواهد شد . حافظ بعد از رویت رویای لطیف ربانی ، از کوه سرازیر شد و فریاد برآورد :
دوش وقت ســــــحر از غصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب اب حیاتم دادند
بیخود از شعشـــــعه ی پرتو ذاتـــم کردند باده از جــــــــام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبری است کزآن "شاخه نباتم" دادند
و آری اینگونه بود که به مدد جوهر ذاتی و عنایت حضرت دوست ، حافظ به وادی معرفت و سرمنزل حقیقت رسید و ره سبز عشق را باز یافته و با نگاهی فلسفی و مافوق قرون ، حقایق را بی پروا و رندانه با الفاظ لطیف و ترکیبی منسجم بیان کرد و در کمال انسانی چنان پیش رفت که به مرحله لسان الغیب رسید .
و به سال 791 ه. ق در یک غروب دلگیر پاییز ، حافظ رخت تن خسته تن خویش را که 65 خزان به خود دیده بود بر خاک نهاد و همچو پرستویی سبکبال ، به سوی حضرت دوست پرگشود.
گویند روزی که در گذشت، تعدادی مغرض مانع از دفن او در قبرستان مسلمانان شدند ودر آخر قرار شد که از دیوان خود حافظ – که به همت دوستش محمد گلندام جمع آوری شده بود – تفالی بزنند. و قتی دیوانش را گشودند این بیت آمد:
قــــــــــــــــدم دریـــــــغ مدار از جـنازه حـافظ
اگرچه غرق گناه است ، می رود به بهشت
با نزدیک شدن به سالروز خواجه حافظ شیراز گوشه ای از زندگانی او را به نقل از کتاب "فرهنگ ناب حافظ" که به اهتمام محمود نامنی و عطا الله پرویز روشن نگاشته شده، را برایتان نقل می کنم

در بهار 726 هجری قمری در شیراز چشم به جهان گشود. از باب ارادت به رسول اکرم او را محمدنامیدند و بعدها پدرش از سر تکریم و تجلیل او را شمس الدین نامید. در پنج سالگی پدر را از دست داد . شمس الدین محمد با تلاشی چشمگیر سرانجام در یک نانوایی به کار خمیر گیری پرداخت و از این را خرج خانه و خرج تحصیلش را فراهم می آورد. شمس الدین در 9 سالگی حافظ قرآن شد و بدینسان ، حافظ ، در قلب و روح شمس الدین محمد متولد گردید و از همان هنگام ، در میان مردم شهر با تخلص " حافظ" شهرت یافت .
در روزگار جوانی ، چنانکه افتد و دانی ، هر کس را با یاری سرّی است و سری . حافظ نیز از این قاعده مستثنی نبود. حافظ در 18 سالگی با دردانه ی چهارده ساله همسفر می شود و غزلی با مطلع زیر را برای همسر جوانش می سراید :
چارده ساله بتی چابک و موزون دارم که بجان حلقه بگوش است ، مه چار دهش
دردانه ، دو فرزند برای حافظ می آورد ، دختری به نام فرزانه و پسری به نام شاه نعمان . حافظ لحظات زندگی اش سرشار از طراوت و تازگی است و زندگی در چشم و دل او همچون زلال چشمه ی آب ، شفاف و لطیف است. چند سالی می گذرد و تقدیر ورق دیگری می خواند.....
فرزانه در ششمین بهار عمر کوتاهش دعوت دوست را لبیک گفت و پدر و مادر را به سوگ نشاند . پدر خمیده قامتش ، در فراق فرزانه می سراید :
دلا دیدی که آه "فرزانه" فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین
تلخ کامی های حافظ تمامی ندارد ، زیرا دیری نمی گذرد که دردانه اش نیز پر می کشد و کاسه دل شاعر را سر ریز اشک می کند . به این بهانه بر کنار تربت دردانه اش با نگاهی شرجی و دلی دردناک می سراید:
آن یــــار کـزو خـــانه ما جــای پـــری بود سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش بیچاره نـــدانست که یارش سفری بود
از چنگ منش اخـــــتر بد مهر به در برد آری چــــه کنم ، فـــتنه دور قــمری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد باقی همه بی خاصلی و بی خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و لیکن افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
هنوز درد فراق دردانه و فرزانه حتی پس از گذشت سالها از نگاه نمناک و دل غمناک حافظ پاک نگشته بود که خبر مرگ پسرش شاه نعمان را – که به هندوستان سفر کرده بود را برایش آوردند .
حافظ پس از فوت همسر و فرزندانش شیراز را با همه صفا و خرمی ، محل عیشی برای خود نیافت ، پس قصد یزد کرد و با تصور اینکه مدتها در آن شهر خواهد ماند ابتدا عازم اصفهان شد و در محلی به نام "باغ کاران" که در کنار زاینده رود است با دوستان خود دیدار کرد .
حافظ با دلی غمگین اما مشتاق به شهر یزد می رود و لی با برخورد سرد شاه یحیی حاکم یزد مواجه می گردد و می سراید:
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی
یارب بیـــــــادش آور درویش پروریدن
ادامه دارد.....
............................





